درود مهمان گرامی! ثبت نام

اولين دوره مسابقات کشوري سازه هاي ماکاروني کاپ آذربايجان

کاپ آذربايجان

ثبت نام کارگاه ثبت نام مسايقات پوستر

>بستن اين پنجره<

این یک اطلاعیه همگانی است!


امتیاز موضوع:
  • 1 رأی - میانگین امتیازات: 5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
عاشق کیست؟!
#1
Exclamation 
بسم الله الرحمن الرحیم
اول یک چیز بگم این مطلب رو باید تا آخرش بخونی هااا...
Shy

خیلی حرف است!با دستور کسی بروی داخل گود و لطمه ببینی و حتی ازبین بروی اما او کسی باشد که حتی یک بارهم ندیده ای اش؟!
مگر ممکن است؟
آن هم در این روزگار که علوم تجربی و غیر عینی را متافیزیک می گویند، عنوانی برای کنارگذاشتن آن علم ومعرفت از جامعه و فرستادن آن به گوشه های دنج دانشگاه ها...
باور کن !
باور کن ، خیلی از این شهدا-یعنی اکثرشان-حتی امام خمینی(ره)را ندیدند و در راه کلام و انقلابش جان خویش را نثار کردند.
آنها به امام ایمان آورده اطاعت او را اطاعت از پیامبراسلام(ص)و در نهایت اطاعت از خدا می داستند.
چنین معرفتی در کدام دانشگاه تدریس می شود؟!چه رسد به شهدای شهرستان ها که در دیدار مقتدایشان ، کم توفیق تر از یاران تهرانی بوده اند.
&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&
خب این مقدمه کتابی بود می خوام مطالبش رو تو این تاپیک بذارم تا همه ازش بتونن استفاده کنن!
و اما جند تا سوال اصلی و خیلی مهم :
تا به حال فکر کردین که شهداء دنبال چی بودن؟!(خب حالا اون جوابی که تو ذهنت اومد رو یکمی تجزیش کن =>تجزیه تر ..به چی رسیدی؟)
درباره ی این آیه فکر کردین" ولا تحسبن الذین قتلوافی سبیل الله امواتا بل احیاءعند ربهم یرزقون"؟!
اگر اون زمانا که ما به دنیا نیومده بودبم کسایی نبودن که از کشورمون دفاع کنن الان چی میشد؟
شاید درک این امور آسون نباشه!!
آدم چه طوری می تونه از همه اون چیزاییه که داره بگذره و با شور و اشتیاق جونش رو ...(بعضی آدما این قدر جونشون رو دوست دارن که ...{خودم رو میگم})
مگه چی بوده ؟!
واقعا باید به حال خودمون گریه کنیم (باز هم خودم)
ما دیدمون از دنیا چیه؟اونا چی بودن !؟
اونا هم مثل ما آدم بودن !
ولی ما کجاییم ؟کجا میریم ؟چیکار کردیم؟
و چی کار می خواییم بکنبم؟!(سوال اصلی!)
شاید الان اینا به نظرت یکم ...بیاد !
ولی به این چنتا فکر کن!(ضرر نداره فوقش اینه 5دقیقه رو گذاشتی بایت این موضوع ولی می تونه همه چی رو ..)
%%%%%%%%%%%%%%%%%%%
خب این هم چند تا خاطره از شهدای عزیز و گرانقدر
امیدوارم تو زندگی همه تاثیر داشته باشه
و شاهد حضور شماهم تو تاپیک باشم
-----------------
((خلاصه زندگی))
راوی مادر شهید محمد تقی رضوی
با هم به خواستگاری دختر دایی اش رفته بودیم.
محمد تقی رو کرد به خانواده ی عروس و گفت : ((زندگی من در یک کوله پشتی خلاصه میشه.من بیشتر اوقات در جبهه ام.می خوام با علم به این واقعیات به من جواب بدین)).
آنها پذیرفتند.
همسرش را عقد کرد و با خود به اهواز برد.مدتی گذشت.دلمان برای زوج جوان تنگ شده بود.بار بستیم و برای دیدنشان به اهواز رفتیم .
آن دو ، از همه زیب و پیرایه های زندگی ، فقط دو پتو داشتند که آن را هم از جهاد سازندگی به امانت گرفته بودند:یکی فرش و زیراندازشان بود وآن دیگری رو انداز.
آنها حتی بالش نداشتند.شب وقت خوابیدن ، محمد تقی اورکتش را زیر سرمی گذاشت و همسر او چادرش را.





مهندس شهید محمد تقی رضوی فرمانده قرارگاه خاتم الانبیاء(ص)
[تصویر:  01848532422787758851.jpg]


[تصویر:  79288907441665476127.jpg]

[تصویر:  66367814757314530752.jpg]
این عکس رو خیلی دوست دارم
پل بعثت در داخل اروند رود((سند افتخار نیرو های مهندسی رزمی جهاد سازندگی خراسان ))

شیطان به خدا گفت:چگونه است که بندگانت تو را دوست دارند و تو را نافرمانی می کننددر حالی که با من دشمنندو از من اطاعت می کنند
خطاب رسیدکه ای ابلیس!به واسطه همان دوستی که با من دارند و دشمنی که با تو دارند،از نافرمانی آنان خواهم گذشت.


RolleyesShy

پاسخ
 سپاس شده توسط سعید قاسم پور ، فاطمه اسمعیلی سوره ، علی رنود ، خبرنگار itssa ، معصومه حسن زاده ، احسان نظری
#2
((زیارت خدا))

راوی:برادر شهید محمدتقی رضوی


برای سفر به خانه یه خدا برگزیده شد ، ولی از رفتن سر باز زد.
وقتی علت را پرسیدم ، گفت: ((من به زودی نزد خدا خواهم رفت .زیارت خانه اش باشد برای دیگران)).

شیطان به خدا گفت:چگونه است که بندگانت تو را دوست دارند و تو را نافرمانی می کننددر حالی که با من دشمنندو از من اطاعت می کنند
خطاب رسیدکه ای ابلیس!به واسطه همان دوستی که با من دارند و دشمنی که با تو دارند،از نافرمانی آنان خواهم گذشت.


RolleyesShy

پاسخ
 سپاس شده توسط سعید قاسم پور
#3
اگه می خوایی .... کلیک کن

Sleepy

شیطان به خدا گفت:چگونه است که بندگانت تو را دوست دارند و تو را نافرمانی می کننددر حالی که با من دشمنندو از من اطاعت می کنند
خطاب رسیدکه ای ابلیس!به واسطه همان دوستی که با من دارند و دشمنی که با تو دارند،از نافرمانی آنان خواهم گذشت.


RolleyesShy

پاسخ
 سپاس شده توسط سعید قاسم پور ، حمید رضا نظری ، معصومه حسن زاده ، احسان نظری ، فاطمه اسمعیلی سوره
#4
بسم رب الشهدا
ماهمه موج وتودریای جمالی ای دوست / موج دریاست عجب آنکه نباشد دریا...امام خمینی(ره)
در بهاریم وبرگ ریزان است / سخن از رفتن عزیزان است
برگ سبز بهار گلگون است / دلمان را مگومگو خون است
دشتهاراحکایت ازلاله است / چشمها را طراوت از ژاله است
چشمه های سرشک خشکیده است / بس که معراج خاکیان دیده است...




اتل متل یه بابا / که اون قدیم قدیما / حسرتشو میخوردند / تمومی بچه ها
اتل متل یه دختر / دردونه ی باباش بود / هرجاکه باباش میرفت / دخترشم باهاش بود
اون عاشق باباش بود / بابا عاشق اون بود / به گفته ی رفیقاش / بابا چه مهربون بود
یه روز آفتابی / بابا تنها گذاشتش / عازم جبهه ها شد / دخترو جا گذاشتش
چه روز های سختی بود /اون روزهای جدایی / چه سالهای بدی بود / ایام بی بابایی
چه لحظه ی سختی بود / اون لحظه ی رفتنش / ولی بدتر از اون بود / لحظه ی برگشتنش
هنوز یادش نرفته / نشون به اون نشونه / اون که خودش رفته بود / آوردنش به خونه
زهرابه اون سلام کرد / بابافقط نگاش کرد / ادای احترام کرد / بابافقط نگاش کرد
خاک کفش بابارو / سرمه ی تو چشاش کرد / هی بابارو بغل کرد / بابافقط نگاش کرد
زهرا براش زبون ریخت / دوصد دفعه صداش کرد / پیش چشاش ضجه زد / بابا فقط نگاش کرد...
التماس دعا
آب هست...
خاک هست....
جوانه خواهم زد.
پاسخ
 سپاس شده توسط سعید قاسم پور ، k.hoSseinzadeh ، فاطمه اسمعیلی سوره ، مهدی ذکاوتی
#5
اتل متل یه بابا/که اسم اون احمده/نمره ی جانبازیهاش/هفتادو پنج درصده
اون که دلاوریهاش/تو جبهه غوغا کرده/حالا بیاین ببینین/کلکسیون درده
اون که تو میدون مین/هزارتا معبر زده/حالا توی رخت خواب/ افتاده حالش بده!
بابام یادگاری از/خون وجنگ وآتیشه/بایاد اون زمونا/ذره ذره آب میشه
آهای آهای گوش کنید/درد دل بابا رو/میخواد بگه چه جوری/کشتند بچه ها رو
هیچ میدونی یعنی چی/زخمی ها رو بیاری/یکی یکی وبازور/تو آمبولانس بذاری
درست جلوی چشمات/همینطوری که میره/باشلیک مستقیم/ماشین اَلو بگیره
همینجوری که می گفت/چشماشو به دیوار دوخت/انگار با این خاطره /بابام الو گرفت سوخت
گفتن این خاطره/بدجوری میسوزوندش/بابغض وناله میگفت/کاشکی که پرنبودش.التماس دعا
آب هست...
خاک هست....
جوانه خواهم زد.
پاسخ
 سپاس شده توسط سعید قاسم پور ، فاطمه اسمعیلی سوره ، مهدی ذکاوتی
#6
سلام
آی قصه قصه قصه/نون و پنیر وپسته/هیچ تا حالا شنیدی/تانک ها بشن قناصه؟
می دونی بعضی وقتا/تانکا قناصه بودن/تا سری رو میدیدن/اون سرو می پروندن
سه راه شهادت کجاست؟/میدونی دوشکا چیه؟/می دونی تانک یعنی چی؟/یا آر.پی.جی زن کیه؟
آر.پی .جی زن بلند شد/(ومارمّیتَ)رو خوند/تانک اونو,زود تر زدش/یه جفت پوتین ازش موند
یه بچه ی بسیجی/اونور میدون مین/زیر شنیهای تانک/له شده بود رو زمین
خودم تو دیده بانی/با دور بین قرار گاه/رفیقمو میدیدم/تو گودی قتلگاه
آر.پی.جی تو سرش خورد/سرش که از تن پرید/خودم دیدم چند قدم/بدون سر میدوید
هیچ میدونی یه گردان/که اسمش الحدیده/هنوزم که هنوزه/گم شده نا پدیده!!!
اتل متل توتوله/چشم تو چشم گلوله/اگر پاهات نلرزید/نترسیدی,قبوله
دیدم که یک بسیجی/نلرزید اصلا پاهاش/جلو گلوله واستاد/زل زده بود تو چشاش
گلوله هم اومدُ/از دو چشم مردونه/گذشت و یک بوسه زد/بوسه ای عاشقونه
عاشقی
یعنی اینکه/چشم هایی که تا دیروز/هزار تا مشتری داشت/چندش میاره امروز
اما غمی نداره/چون عاشق خداشه/به جای مردم,خدا/مشتری چشاشه
یه شب کنار سنگر/زیر سقف آسمون/میای پیش رفیقت/تو اون گلوله بارون
با اینکه زخمی شده/برات خالی می بنده/میگه من که چیزیم نیست/درد میکشه می خنده
چفیه رو ور می داری/زخم اونو می بندی/با چشمای پر از اشک/تو هم به اون میخندی
انگاری که میدونی/دیگه داره میپره/ دلت میگه که گلچین/داره اونو می بره
زل می زنی تو چشماش/با سوز و آه و باشرم/بهش می گی داداش جون/فدات بشم دمت گرم
می زنی زیر گریه/اونم تو آغوشته/تو حلقه ی دستاته/سرش روی دوشته
چون اجل معلق/یه دفعه یک خمپاره/هزار تا بذر ترکش/توی تنش میکّاره
یهو جلو چشماتو/شُرّه خون می گیره برادر صیغه ایت/تو بغلت می میره
التماس دعا
آب هست...
خاک هست....
جوانه خواهم زد.
پاسخ
 سپاس شده توسط فاطمه اسمعیلی سوره ، سعید قاسم پور ، مهدی ذکاوتی ، k.hoSseinzadeh ، مجید نیک نیاز
#7
بیشترین کار امام مطالعه و بررسی های فکری بود.گاهی روزانه8ساعت مطالعه و کار فکری داشتند و به جمع اوری اطلاعات و تجزیه و تحلیل انها می پرداختند.
امام از راه های گوناگون،مطالب و اطلاعات را کسب می کردند.در تمامی ساعات،برنامه های رادیو و تلویزیون،به خصوص اخبار ان را ازنظر می گذراند.گاهی صداهای بیگانه را هم می شنیدند.
یک رادیوی کوچک هم همراه داشتند و برنامه های مجلس یا نماز جمعه یا مراسم دیگر را به طور مستقیم می شنیدند.علاوه بر اخبار،گاهی فیلم های تلویزیون نیز مشاهده می کردند تا خط مشی مسئولان را بدانند.البته ضمن کار های دیگر، این کار را انجام می دانند.
امام همه روزنامه ها را می دیدند.غیر از روزنامه های رسمی ،بسیاری از مجله های انحرافی را نیز به صورت پراکنده مطاله می فرمودند.زیرا انها می توا نستند منبع خبر و بیانگر مواضع گروه ها در مملکت باشند.
خبر بسیاری از حوادث،هنوز به مسئولان نرسیده،به امام میرسید.
(پا به پای افتاب)
[تصویر:  0br16hfrwx2jc8kej2yb.jpg]

شیطان به خدا گفت:چگونه است که بندگانت تو را دوست دارند و تو را نافرمانی می کننددر حالی که با من دشمنندو از من اطاعت می کنند
خطاب رسیدکه ای ابلیس!به واسطه همان دوستی که با من دارند و دشمنی که با تو دارند،از نافرمانی آنان خواهم گذشت.


RolleyesShy

پاسخ
 سپاس شده توسط سعید قاسم پور ، معصومه حسن زاده
#8
سلامی به گرمی این تابستون خدارو شکر امتحانات تموم شد !Cool
حالا دو ماراتون داوطلبای 94شروع میشه
البته بضیا زود تر راه افتادن Rolleyes
از فضیلت ما اینه که کنکورمون میفته تو ماه رمضون
حیف دلمون رو به کیک و اب میوه اش خوش کرده بودیمTongue

عید نیمه شعبان رو هم به همه تبریک میگم !(حتی شما دوست عزیزWink)
برای کنوریا هم دعا کنید!
[تصویر:  cqbbzsfkbj2jdcj7vlfi.jpg]
[تصویر:  dj8tprhyv4eg4vpea9s2.jpg]:P
&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&

ایرانی مزدور!
اوایل جنگ بود و ما با چنگ و دندان و دست خالی با دشمن تا بن ِدندان مسلح می جنگیدیم .
بین ما یکی بود که انگار دو دقیقه است که از انبار ذغال بیرون امده !
اسمش عزیز بود .شبها می شد مرد نا مرئی!چون همرنگ شب می شد و فقط دندان سفیدش پیدا می شد .
زد و عزیز ترکش به پایش خورد و مجروح شد و فرستادنش عقب.وقتی خرمشهر سقوط کرد،چه قدر گریه کردیم و افسوس خوردیم .اما بعد هم قسم شدیم تا دوباره خرمشهر را به ایران باز گردانیم .یک هو یاد عزیز افتادیم .قصد کردیم به عیادتش برویم .با هزار مصیبت ادرسش را در بیمارستانی پیدا کردیم و چند کمپود گرفتیم و رفتیم سراقش.پرستار گفت:« که در اتاق 110است .»اما دراتاق 110سه مجروح بستری بودند.دوتایشان غریبه بود و سومی سرتا پایش پانسمان شده بود و فقط چشمانش پیدا بود.دوستم گفت:«این جا که نیست،برویم شاید اتاق بغلی باشد !»یک هو مجروح باند پیچی شده شروع کرد به وول وول خوردن و سرو صدا کردن.گفتم :«بچه ها این چرا داره این طوری می کند .نکنه موجیه؟»یکی از بچه ها با دلسوزی گفت :«بنده خدا حتما زیر تانک مانده که این قدر درب و داغوو شده!»پرستار از راه رسید و گفت :«عزیز را دیدید؟»همگی گفتیم :«نه کجاست؟»پرستار به مجروح باند پیچی شده اشاره کرد و گفت:«مگر دنبال ایشان نمی گردید؟»همگی با هم گفتیم :«چی؟این عزیزه!؟»رفتیم سر تخت.عزیز بد بخت به یک پایش وزنه اویزان بود و دو دست و سر و کله و بدنش زیر تنزیبهای سفید گم شده بود .
با صدای گرفته و غصه دار گفت:«خاک تو سرتان .حالا مرا نمی شناسید؟»یک هو همه زدیم زیر خنده .گفتیم :«تو چرا این طوری شدی؟یک ترکش به پا خوردن که این قدر دستک و دمبک نمی خواد!»عزیز سر تکان داد و گفت :«ترکش خوردن پیشکش .بعدش چنان بلایی سرم امد که ترکش خوردن پیشکش ان ناز کشیدن است !»بچه ها خندیدند .ان قدر به عزیز اصرار کردیم تا ماجرای بعد از مجروحیتش را تعریف کرد .
-وقت یترکش به پام خورد مرا بردند عقب و تو یک سنگر کمی پانسمانم کردند و رفتند بیرون تا امبولانس خبر کنند. ت. همین هیس و بیس یک سرباز موجی اوردند انداختند تو سنگر.سرباز چند دقیقه ا یبا چشمان خون گرفته بِرو بِرنگاهم کرد .
راستش من هم حسابی ترسیده بودم و ماست هایم را کیسه کرده بودم .سرباز یک هو بلند شد ونعره زد:«عراقی پست فطرت می کشمت !»چشمتان روز بد نبیند ،حمله کرد بهم و تا جان داشتم کتکم زد.به خدا جوری کتکم زد که تا عمر دارم فراموش نمی کنم حالا من هرچه نعره می زدم و کمک می خواستم کسی نمی امد .سرباز ان قدر زد تا خودش خسته شد و افتاد گوشه ای و از حال رفت.من فقط گریه می کردم و از خدا می خواستم که به من رحم کند و او را هرچه زودتر شفا دهد.
بس که خندیده بودیم داشتیم از حال می رفتیم .دو مجروح دیگر هم روی تخت هایشان دست و پا می زدند و کِرکِر می کردند.عزیز ناله کنان گفت:«کوفت و زهر مار هِرهِرکنان ؟خنده دارِ؟تازه بعدش را بگویم .یک ساعت بعد به جای امبولانس یک وانت اوردند و من و سرباز موجی را انداختند عقبش.تا رسیدن به اهواز؛یک گله گوسفند نذر کردم که دوباره قاطی نکند.
تا رسیدیم به بیمارستان اهواز دوباره حال سرباز خراب شد .مردم گوش تا گوش دو بیمارستان بودند و شعار می دادند و صلوات می فرستادند .سرباز موجی نعره زد:«مردم این یک مزدور عراقیه.دوستان مرا کشته!»و باز افتاد به جانم .این دفعه چندتا قلچماق دیگر هم امدند کمکش و دیگر جای سالم در بدنم نماند .یک لحظه گریه کنان فریاد زدم :«بابا من ایرانیم،رحم کمید.»یک پیره مرد با لهجه عربی گفت:«آی بی پدر ،ایرانی هم بلدی،جوانها این منافق را بیشتر بزنید!»دیگرلّشّم را نجات دادند و ان جا اوردند .حالا هم که حال و روز مرا می بینید .»پرستار امد تو و با اخم و تّخم گفت:«چه خبره؟امده اید عیادت یا هِرهِر کردن.ملاقات تمامه.برید بیرون!»خواستیم با عزیز خداحافظی کنیم که ناگهان یک نفر با لباس بیمارستان پرید تو و نعره زد:«عراقی مزدور،می کشمت!»عزیز ضجّه زد :«یا امام حسین.بچه ها خودشه.جان مادرتان مرا از این جا نجات بدهید!» Big Grin

[تصویر:  t7gnen6pcyefgyvzk7m5.jpg]

شیطان به خدا گفت:چگونه است که بندگانت تو را دوست دارند و تو را نافرمانی می کننددر حالی که با من دشمنندو از من اطاعت می کنند
خطاب رسیدکه ای ابلیس!به واسطه همان دوستی که با من دارند و دشمنی که با تو دارند،از نافرمانی آنان خواهم گذشت.


RolleyesShy

پاسخ
 سپاس شده توسط فاطمه اسمعیلی سوره ، سعید قاسم پور ، معصومه حسن زاده
#9
قبل از شهادتش به مادرش میگفت :جنازه ام را که آوردند، یه وقت هول نکنی. بیهوش نشی هااا چادرت را هم محکم بگیر!
تو چه با غیرت; نگران چادر مادرت بودی و برخی مردان شهر من چه راحت تر خودشان چادر از سر زنانشان برداشتند. من از گفتن شرمنده ام هم شرم دارم!!!..
الهی بحق زهرا عجل لولیک الفرج.
[تصویر:  q3rfi67xqkmn463g2gpe.jpg]

شیطان به خدا گفت:چگونه است که بندگانت تو را دوست دارند و تو را نافرمانی می کننددر حالی که با من دشمنندو از من اطاعت می کنند
خطاب رسیدکه ای ابلیس!به واسطه همان دوستی که با من دارند و دشمنی که با تو دارند،از نافرمانی آنان خواهم گذشت.


RolleyesShy

پاسخ
 سپاس شده توسط فاطمه اسمعیلی سوره ، سعید قاسم پور ، معصومه حسن زاده
#10

تو خاک ما ستاره هایی دفنن

که دلشون میخواست معما باشن

دست تو شناسنامه هاشون میبردن

تا که شناسانامه ی ماها باشن



ستاره ها رفتنو نوبت ماست

حالا که دنیا خیلی بی قراره

دست هامنو بهم بدین بدونیم

عهدی که بهم بستیم برگشتن نداره نداره نداره

حالا شما بزرگ این دیارین

باعث دلشوره مردم نشین

شما شناسنامه شدین و باید

حواستون باشه یه وقت گم نشین



خدا نیاره روزیو که برگی

رو این درخت زرد و تشنه باشه

حواستون باشه به درد مردم

برکت دهکده به مردماشه

ستاره ها رفتنو نوبت ماست

نذارید قطره یادشون کم بشه

نذارید از نفس بیافته جنگل

یا ساقه صنوبری خم بشه

حواسمون باشه که، تبر زیاده

تبر به دسته شم وفا نداره

دستامونو به هم بدین نذارین

تبر بیاد یه دست صدا نداره

[تصویر:  anaj1382450750fhU1p4.jpg]

Heart

شیطان به خدا گفت:چگونه است که بندگانت تو را دوست دارند و تو را نافرمانی می کننددر حالی که با من دشمنندو از من اطاعت می کنند
خطاب رسیدکه ای ابلیس!به واسطه همان دوستی که با من دارند و دشمنی که با تو دارند،از نافرمانی آنان خواهم گذشت.


RolleyesShy

پاسخ
 سپاس شده توسط سعید قاسم پور ، معصومه حسن زاده


پرش به انجمن:


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان