درود مهمان گرامی! ثبت نام

اولين دوره مسابقات کشوري سازه هاي ماکاروني کاپ آذربايجان

کاپ آذربايجان

ثبت نام کارگاه ثبت نام مسايقات پوستر

>بستن اين پنجره<

این یک اطلاعیه همگانی است!


امتیاز موضوع:
  • 5 رأی - میانگین امتیازات: 4
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
زبان تخصصی برای ارشد
سرکار خانم اسمعیلی سوره

تاجری پسرش را برای آموختن «راز خوشبختی» نزد خردمندی فرستاد. پسر جوان چهل روز تمام در صحرا راه رفت تا اینکه سرانجام به قصری زیبا بر فراز قله کوهی رسید. مرد خردمندی که او در جستجویش بود، آنجا زندگی می‌کرد.

به جای اینکه با یک مرد مقدس روبه‌رو شود، وارد تالاری شد که جنب‌و‌جوش بسیاری در آن به چشم می‌خورد. فروشندگان وارد و خارج می‌شدند، مردم در گوشه‌ای گفتگو می‌کردند، ارکستر کوچکی موسیقی لطیفی می‌نواخت و روی میزی انواع و اقسام خوراکی‌های لذیذ چیده شده بود. خردمند با این و آن در گفتگو بود و جوان ناچار شد دو ساعت صبر کند تا نوبتش فرا رسد.

خردمند با دقت به سخنان مرد جوان که دلیل ملاقاتش را توضیح می‌داد، گوش کرد اما به او گفت که فعلا وقت ندارد که «راز خوشبختی» را برایش فاش کند. پس به او پیشنهاد کرد که گردشی در قصر بکند و حدود دو ساعت دیگر به نزد او بازگردد.
مرد خردمند اضافه کرد: «اما از شما خواهشی دارم.» آن‌ گاه قاشق کوچکی به دست پسر جوان داد و دو قطره روغن در آن ریخت و گفت که: «در تمام مدت گردش این قاشق را در دست داشته باشد و کاری کند که روغن آن نریزد.»
مرد جوان شروع کرد به بالا و پایین کردن پله‌ها...
در حالی که چشم از قاشق برنمی‌داشت. دو ساعت بعد نزد خردمند بازگشت.
مرد خردمند از او پرسید: «آیا فرش‌های ایرانی اتاق ناهارخوری را دیدید؟ آیا باغی که استاد باغبان ۱۰ سال صرف آراستن آن کرده است، دیدید؟ آیا اسناد و مدارک ارزشمند مرا که روی پوست آهو نگاشته شده، دیدید؟»
جوان با شرمساری اعتراف کرد که هیچ چیز ندیده، تنها فکر او این بوده که قطرات روغنی را که خردمند به او سپرده بود، حفظ کند.
خردمند گفت: «خوب، پس برگرد و شگفتی‌های دنیای من را بشناس. آدم نمی‌تواند به کسی اعتماد کند، مگر اینکه خانه‌ای را که در آن سکونت دارد، بشناسد.»
مرد جوان این ‌بار به گردش در کاخ پرداخت، در حالی که همچنان قاشق را به دست داشت، با دقت و توجه کامل آثار هنری را که زینت‌بخش دیوارها و سقف‌ها بود می‌نگریست. او باغ‌ها را دید و کوهستان‌های اطراف، ظرافت گل‌ها و دقتی را که در نصب آثار هنری در جای مطلوب به کار رفته بود، تحسین کرد. وقتی به نزد خردمند بازگشت، همه چیز را با جزئیات برای او توصیف کرد.
خردمند پرسید: «پس آن دو قطره روغنی را که به تو سپردم، کجاست؟»
مرد جوان قاشق را نگاه کرد و متوجه شد که آنها را ریخته است.
آن وقت مرد خردمند به او گفت: «راز خوشبختی این است که همه شگفتی‌های جهان را بنگری بدون اینکه دو قطره روغن داخل قاشق را فراموش کنی.»

شرمنده که متن فوق ارتباطی مشخص به این تاپیک نداشت و از ناظم سایت هم عذر میخوام ولی احساس کردم هم باید یک خدا قوت به شما بگم و همت کردید و هنوز که هنوزه محکم و استوار مسیر رو دارید طی می کنید و هم یک یادآوری کنم برای کسانی که هم برای کنکور و هم برای ارتقاء نیازمند یادگیری بیش از پیش زبان انگلیسی دارند.

امیدوارم که شما هم به این نکته از راز خوشبختی نگاه ویژه ای داشته باشید و با این هدف و موفقیت های والاتر استوار و پاینده باشید. ان شاء ا...

[img][تصویر:  ?di=1513399624458][/img]
تماس با بنده از طریق:

http://www.masoudshafaghi.com
http://www.facebook.com/masoud.shafaghi.1
masoudshafaghi@gmail.com
info@masoudshafaghi.com



پاسخ
 سپاس شده توسط حمید رضا نظری ، علی رنود ، فاطمه اسمعیلی سوره ، حسین ترکی ، مرضیه شریعتی
پارت 13

http://uplod.ir/818n3d1cgpkt/13.pdf.htm



اگر دریابی که در وجود هر انسانی روح خداوند نهفته است آیا باز هم حاضر خواهی شد به کسی توهین کنی؟
پاسخ
 سپاس شده توسط حمید رضا نظری ، ساجده نوروزی ، مرضیه شریعتی
The Elevator



An Amish boy and his father were in a mall. They were amazed by almost everything they saw, but especially by two shiny, silver walls that could move apart and then slide back together again.

The boy asked, "What is this, Father?" The father (never having seen an elevator) responded, "Son, I have never seen anything like this in my life, I don't know what it is."

While the boy and his father were watching with amazement, a fat, ugly old lady moved up to the moving walls and pressed a button. The walls opened, and the lady walked between them into a small room.

The walls closed, and the boy and his father watched the small numbers above the walls light up sequentially.

They continued to watch until it reached the last number, and then the numbers began to light in the reverse order.

Finally the walls opened up again and a gorgeous 24-year-old blond stepped out.

The father, not taking his eyes off the young woman, said quietly to his son, "Go get your mother



اگر دریابی که در وجود هر انسانی روح خداوند نهفته است آیا باز هم حاضر خواهی شد به کسی توهین کنی؟
پاسخ
 سپاس شده توسط محمد جواد رضایی ، حمید رضا نظری ، مرضیه شریعتی ، علی رنود
خیلی باحال بود
.........................

-----
[تصویر:  75k8xop250b66zgzurqs.jpg]
پاسخ
 سپاس شده توسط فاطمه اسمعیلی سوره
(06-22-2012، 04:12 PM)فاطمه اسمعیلی سوره نوشته است:  
The Elevator



An Amish boy and his father were in a mall. They were amazed by almost everything they saw, but especially by two shiny, silver walls that could move apart and then slide back together again.

The boy asked, "What is this, Father?" The father (never having seen an elevator) responded, "Son, I have never seen anything like this in my life, I don't know what it is."

While the boy and his father were watching with amazement, a fat, ugly old lady moved up to the moving walls and pressed a button. The walls opened, and the lady walked between them into a small room.

The walls closed, and the boy and his father watched the small numbers above the walls light up sequentially.

They continued to watch until it reached the last number, and then the numbers began to light in the reverse order.

Finally the walls opened up again and a gorgeous 24-year-old blond stepped out.

The father, not taking his eyes off the young woman, said quietly to his son, "Go get your mother


پسر وپدر شهر ندیده ای داخل یک فروشگاهی شدندتقریبا همه چیز باعث شگفتی آنها می شد مخصوصا دو تا دیوار براق و نقره ای که می تونست از هم باز بشه
و دوباره بسته بشه.پسر می پرسه این چیه.پدر که هرگزچنین چیزی را ندیده بود جواب داد :پسر من هرگز چنین
چیزی تو زندگی ام ندیده ام نمی دونم چیه.در حالی که داشتند با شگفتی
تماشا می کردن خانم چاق و زشتی به طرف در متحرک حرکت کرد و
کلیدی را زد در باز شد زنه رفت بین دیوارها تویه اتاقه کوچیک
در بسته شد و پسر وپدر دیدند که شماره های کوچکی بالای لامپ هابه ترتیب
روشن میشن.آنها نگاشون رو شماره ها بود تا به آخرین شماره رسیدبعد شماره ها
بالعکس رو به پایین روشن شدند سرانجام در باز شد و یه دختر ۲۴ساله خوشگل بوراز اون اومد بیرون . پدر در حالیکه چشاشو از دختربرنمی داشت آهسته به پسرش گفت :برو مادرت رو بیار.






اگر دریابی که در وجود هر انسانی روح خداوند نهفته است آیا باز هم حاضر خواهی شد به کسی توهین کنی؟
پاسخ
 سپاس شده توسط محمد جواد رضایی ، حمید رضا نظری ، مرضیه شریعتی ، رضا اله ورن
A man called home to his wife and said, "Honey I have been asked to go fishing up in Canada with my boss & several of his Friends.
We'll be gone for a week. This is a good opportunity for me to get that Promotion I'v been wanting, so could you please pack enough Clothes for a week and set out
my rod and fishing box, we're Leaving From the office & I will swing by the house to pick my things up" "Oh! Please pack my new blue silk pajamas."
The wife thinks this sounds a bit fishy but being the good wife she is, did exactly what her husband asked.
The following Weekend he came home a little tired but otherwise looking good.
The wife welcomed him home and asked if he caught many fish?
He said, "Yes! Lots of Salmon, some Bluegill, and a few Swordfish. But why didn't you pack my new blue silk pajamas like I asked you to Do?"
You'll love the answer...
The wife replied, "I did. They're in your fishing box



اگر دریابی که در وجود هر انسانی روح خداوند نهفته است آیا باز هم حاضر خواهی شد به کسی توهین کنی؟
پاسخ
 سپاس شده توسط حسین ترکی ، مرضیه شریعتی ، سعید قاسم پور ، علی رنود
(06-25-2012، 03:39 AM)فاطمه اسمعیلی سوره نوشته است:  
A man called home to his wife and said, "Honey I have been asked to go fishing up in Canada with my boss & several of his Friends.
We'll be gone for a week. This is a good opportunity for me to get that Promotion I'v been wanting, so could you please pack enough Clothes for a week and set out
my rod and fishing box, we're Leaving From the office & I will swing by the house to pick my things up" "Oh! Please pack my new blue silk pajamas."
The wife thinks this sounds a bit fishy but being the good wife she is, did exactly what her husband asked.
The following Weekend he came home a little tired but otherwise looking good.
The wife welcomed him home and asked if he caught many fish?
He said, "Yes! Lots of Salmon, some Bluegill, and a few Swordfish. But why didn't you pack my new blue silk pajamas like I asked you to Do?"
You'll love the answer...
The wife replied, "I did. They're in your fishing box


مردی باهمسرش در خانه تماس گرفت و گفت:"عزیزم ازمن خواسته شده که با رئیس و چند تا از دوستانش برای ماهیگیری به کانادابرویم"
ما به مدت یک هفته آنجا خواهیم بود.این فرصت خوبی است تا ارتقائ شغلی که منتظرش بودم بگیرم بنابراین لطفا لباس های کافی برای یک هفته برایم بردار و وسایل ماهیگیری مرا هم آماده کن
ما از اداره حرکت خواهیم کرد و من سر راه وسایلم را از خانه برخواهم داشت ، راستی اون لباس های راحتی ابریشمی آبی رنگم را هم بردار
زن با خودش فکر کرد که این مساله یک کمی غیرطبیعی است اما بخاطر این که نشان دهد همسر خوبی است دقیقا کارهایی را که همسرش خواسته بود انجام داد..
هفته بعد مرد به خانه آمد ، یک کمی خسته به نظر می رسید اما ظاهرش خوب ومرتب بود.
همسرش به او خوش آمد گفت و از او پرسید که آیا او ماهی گرفته است یا نه؟
مرد گفت :"بله تعداد زیادی ماهی قزل آلا،چند تایی ماهی فلس آبی و چند تا هم اره ماهی گرفتیم . اما چرا اون لباس راحتی هایی که گفته بودم برایم نگذاشتی؟"
جواب زن خیلی جالب بود...
زن جواب داد: لباس های راحتی رو توی جعبه وسایل ماهیگیریت گذاشته بودم.





اگر دریابی که در وجود هر انسانی روح خداوند نهفته است آیا باز هم حاضر خواهی شد به کسی توهین کنی؟
پاسخ
 سپاس شده توسط حمید رضا نظری ، سعید قاسم پور ، مرضیه شریعتی ، علی رنود
فرض کردن Assume

I assumed (that) you knew each other because you went to the same school.
من فرض کردم که شما همدیگر را میشناسید چون به یک مدرسه می رفتید.


تنظیم Adjustment

She made a few minor adjustments to the focus of her camera.
او تنظیمات کمی را روی کانون دوربینش انجام داد.

جایزه Award

They have authorized awards of $900 to each of the victims.
آنها اهدا جایزه 900 دلاری را به هر کدام از قربانی ها تصویب کردند.

تغییر دادن Alter

Although long-distance phone calls are going up, the charge for local calls will not alter.
با وجود آن که هزینه تماس های دور در حال افزایش است اما هزینه تماسهای محلی تغییر نخواهد کرد.






اگر دریابی که در وجود هر انسانی روح خداوند نهفته است آیا باز هم حاضر خواهی شد به کسی توهین کنی؟
پاسخ
 سپاس شده توسط علی رنود ، حسین ترکی ، حمید رضا نظری ، رضا اله ورن ، سعید قاسم پور
The Loan

Two friends, Sam and Mike, were riding on a bus. Suddenly the bus stopped and bandits got on.
The bandits began robbing the passengers. They were taking the passengers’ jewelry and watches. They were taking all their money, too. Sam opened his wallet and took out twenty dollars. He gave the twenty dollars to Mike Why are you giving me this money?” Mike asked Last week I didn’t have any money, and you loaned me twenty dollars, remember?” Sam said. “Yes, I remember,” Mike said. " I’m paying you back,” Sam said



اگر دریابی که در وجود هر انسانی روح خداوند نهفته است آیا باز هم حاضر خواهی شد به کسی توهین کنی؟
پاسخ
 سپاس شده توسط حمید رضا نظری ، ساجده نوروزی ، حسین ترکی ، مرضیه شریعتی ، علی رنود
(07-22-2012، 11:17 PM)فاطمه اسمعیلی سوره نوشته است:  
The Loan

Two friends, Sam and Mike, were riding on a bus. Suddenly the bus stopped and bandits got on.
The bandits began robbing the passengers. They were taking the passengers’ jewelry and watches. They were taking all their money, too. Sam opened his wallet and took out twenty dollars. He gave the twenty dollars to Mike Why are you giving me this money?” Mike asked Last week I didn’t have any money, and you loaned me twenty dollars, remember?” Sam said. “Yes, I remember,” Mike said. " I’m paying you back,” Sam said



قرض
دو دوست به نام های سام و مایک در حال مسافرت در اتوبوس بودند. ناگهان اتوبوس توقف کرد و یک دسته راهزن وارد اتوبوس شدند. راهزنان شروع به غارت کردن مسافران کردند. آن ها شروع به گرفتن ساعت و اشیاء قیمتی مسافران کردند. ضمنا تمام پول های مسافران را نیز از آن ها می گرفتند.
سام کیف پول خود را باز نمود و بیست دلار از آن بیرون آورد. او این بیست دلار را به مایک داد. مایک پرسید: «چرا این پول را به من می دهی؟» سام جواب داد: «یادت می آید هفته گذشته وقتی من پول نداشتم تو به من بیست دلار قرض دادی؟» مایک گفت: «بله، یادم هست.» سام گفت: «من دارم پولت را پس می دهم.






اگر دریابی که در وجود هر انسانی روح خداوند نهفته است آیا باز هم حاضر خواهی شد به کسی توهین کنی؟
پاسخ
 سپاس شده توسط حمید رضا نظری ، علی رنود ، حسین ترکی ، ساجده نوروزی


پرش به انجمن:


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان